دیروز

حس خوب

دیروز مهدی اومد تهران.هر دوتامون مصاحبه داشتیم. البته واسه مهدی مهم تر بود چون اگه می‌شد یه قدم گُنده  برمی‌داشتیم سمت آرزوهامون. امروز وقتی زنگ زد بهم از اون الوی ِ پرانرژیش فهمیدم میخواد بهم خبر خوب بده، خلاصه که خیلی خوشحالم الان. البته هنوز مصاحبه خودم مشخص نیست ولی امیدوارم که هرچی خیره پیش بیاد :]

دیروز یکی از وبلاگ نویس های مورد علاقه‌م رو هم دیدم که از اون چه که فکر میکردم شیرین‌تر و دوست داشتنی تر بود، بعد من چون وقتی کسی رو خیلی دوست دارم زبونم بند میاد نفهمیدم اصلن بهش چی گفتم -ـ- ولی به این نتیجه رسیدم که بلاگر ها از آنچه در بلاگستان می‌بینید شیرین‌ترند :]

 



دریافت
۱۵ نظر ۶

کودکی بودم عاشق دسته چک!

توی فیلم‌ها نگاه خاصی به آقایان کت‌شلواری اتو کشیده داشتم که چک میکشیدند!سینه صاف میکردند و امضایی اجق وجق پای برگه میکشیدند و برگه را از دسته چک جدا میکردند.حتی آن صدایِ خرچِ جدا شدن برگه را دوست داشتم. موقع بازی های کودکانه‌‌مان می‌شدم پدر خانواده و برای خرید مایحتاج منزلمان فرت و فرت چک میکشیدم. راستش یادم نیست چه فکری میکردم،البته فکر کنم کلّن فکر نمیکردم. گیر داده بودم به بابا که دسته چک میخواهم! بابا هم طبق معمول مرا بیشتر در جهل هل می‌داد و به اصطلاح از سر خودش باز می‌کرد.یادم است که یک بار اسیر یک تبلیغ تلویزیونی شده بودم که خانمی لیوان های کریستالی را میشست و بعد لیوان ها نورهای سفید ساطع میکردند. گیر داده بودم که چرا لیوان های ما این شکلی نمی‌شود؟! و بابا می‌گفت چون آن‌ها را با آب داغ شسته اند! و من ساعت‌ها مشغول سابیدن ِ لیوان ها با آب داغ می‌شدم امّا دریغ از یک پرتوِ نور! آخر یک روز با خودم گفتم اینطوری که نمیشود! بالاخره یکی توی بانک حرفم را گوش میکند دیگر؛اصلن بانک برای همین کارهاست! بلند شدم کیفم را برداشتم و رفتم سمت بانک نزدیک خانه‌مان.توی ازدحام جمعیت گم شده بودم.آن وقت ها از این سیستم های نوبت‌دهی نبود و مردم صف می ایستادند و همدیگر را له میکردند. کمی ایستادم و بالاخره یکی پرسید آن‌جا چه کار دارم و بعد از شنیدن جوابم با نگاهی عاقل اندر سفیه و حتی خیلی سفیه گفت: «باید بری پیش رئیس بانک» و سپس از خنده مُرد.مردک. کم‌کم کل بانک داشت به نظرم شبیه کابوس های توی فیلم ها -که آدم‌ها می ایستند بالای سرت و دهانشان را باز و بسته میکنند و تو نمیفهمی چه میگویند فقط ازشان متنفری -می‌شدند. حس کردم این آدم‌ها یک چیزیشان میشودها!با یک حالت اصلن نخواستیم مال خودتون،شانه هایم را بالا انداختم برگشتم خانه و هیچوقت به کسی در این باره حرفی نزدم. 

۲ نظر ۲

شاید مربوط به بدن من و تابوی قاعدگی اینا

پست‌های خیلیارو درباره این دوتا مساله خوندم که خیلی هم خوب بودن و لذت بردم.ولی منو  یاد یه خاطره ای انداختن که تابستون پارسال واسم اتفاق افتاد.شاید قبلنم نوشته باشم ولی خب ازونجا که تاثیرات روحیش هنوز مونده روم میگم :د

اواخر تابستون بود که برای کار تنهایی مونده بودم همون شهر محل دانشگاهمون، یه دوست آقاییم داشتم اونجا نویسنده بود و منو دعوت کرده بود گروه نقد فیلم و کتاب و کارای فرهنگی. یه 150 نفری از فرهیخته های شهرم تو گروه بودن.خلاصه هر شب داستان کوتاه نقد میکردیم و حرف میزدیم،یه روز که تعطیل بودم جامو انداخته بودم جلوی تراس و لش کرده بودم ، دورو برمم پر چیپس و تخمه و کتاب و جزوه و لپتاپ و خلاصه ده تا کار همزمان انجام میدادم ازینورم داشتم با الهه و مهدی حرف میزدم، دیگه داشتم خداحافظی میکردم پاشم جمع و جور کنم برم حموم که برای الهه نوشتم «برم پش*مامو بزنم» و فرستادم و منتظر جوابشم نشدم. پاشدم داشتم اتاقو مرتب میکردم که یه لحظه شک کردم پیامو کجا فرستادم رفتم نگاه کردم بعد چند لحظه یخ کردم،بدنم شروع کرد به لرزیدن،بله!پیامو فرستاده بودم گروه نقد کتاب! داشتم جیغ میزدم که اینترنت وصل نمی‌شد برم پیامو ویرایش کنم! خلاصه با مکافات پیامو ویرایش کردم،بعدش زنگ زدم به الهه و من گریه میکردم اون میخندید،گفتش برو لفت بده ، ازونورم ع دیده بود پیامو سعی داشت کمکم کنه خودکشی نکنم ، میگفت بابا حرف بدی نزدی که ممکنه واس همه پیش بیاد اصلاَ چیز بدی نیست،باید این مسائل برای جامعمون حل بشه :)) (کاملن دلم میخواست خفه‌ش کنم)
بعد رفتن مساله رو به گربه ربط دادن و درباره موهای گربه ها و پشم گربه صحبت کردن-ـ-ولی من دیگه اون آدم سابق نشدم! تا چند وقت با ترس و لرز میرفتم بیرون میترسیدم کسی بشناستم! بعدشم دیگه تو هیچ بحثی شرکت نکردم!

 

پ.ن: فردا ممکنه برام اتفاقای خوبی بیافته،خواهش میکنم موقع سحری دعام کنید :)

 

۷ نظر ۲

خواهرانه

بهترین فیلم های تاریخ سینمارفته بود برای خودش چندتا کتاب بخره،بعد اینو دیده بود دلش نیومده بود نخره برام، دیگه پولش نرسیده بود برای خودش کتاب بخره.

چرا وقتی هزار دلیل برای دوست داشتن ِ دوست داشتنی هامون داریم، انرژیمون رو برای متنفر شدن از یه سری آدم ِ دیگه بذاریم؟ جای اینکه از کسی متنفر باشیم سعی کنیم چیزهایی که داریم بیشتر دوست داشته باشیم.

-حواسمون بیشتر به دوست داشتنیامون و دلاشون باشه *-*

#8

۱۰ نظر ۶

برای دلبر؛که جان فرسود از او

ببینم؛نکند با بهار نسبتی داری؟ چگونه است که تا خبر آمدنت را میشنوم ده‌ها گنجشک توی سرم هیاهو میکنند و هزاران پروانه توی دلم به پرواز در می‌آیند؟ چگونه است که تا می‌آیی همه‌ی رنگ ها پر رنگ و همه‌‌ی خاکستری ها سبز میشوند؟ اصلن میدانی وقتی تو هستی همه ی تلخ‌ها شیرین و همه‌ی روزها بهارند؟

#7

۶

هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی، بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی



دریافت

شعر آهنگ رو خیلی دوست داشتم،از سعید جعفر زاده یا همون «پرواز همای»، خواننده‌ی گیلانی اثر هست شعرش :]

پیشنهاد میکنم حتمن بشنوید :)

۷

اندر مصائب ما مبتدی ها

+سر صبحی برداشته برام «قوانین جدید برای نو گواهینامه ها» رو فرستاده با شکلک خنده های زیاد :| حالا قوانین چیه؟ تنهایی که نباید سوار بشی باید حتمن یه کسی که گواهینامه پایه دو یا سه داره نشسته باشه کنارت! خب اینجوری بدتر من استرس میگیرم که! آدم باید تنهایی بره رانندگی انقد بزنه تو درو دیوار ترسش بریزه :| با بقیه قوانینشم کاری ندارم، ولی اون برچسب «مبتدی» که باید سمت راست شیشه جلوی خودرو و سمت چپ شیشه عقب نصب شه دیگه چیه -ـ- همینجوری کم ملت آدمو(مخصوصن خانومارو) دست میندازن حالا فک کن یه مبتدیم بچسبونی! خب شما که اینو از آلمانیا کپی کردین تفاوت فرهنگیشونم در نظر میگرفتین :د
+اون دو جلسه اضافه رو رفتم با مربی آقا برداشتم.تفاوتی که با مربی خانم داشت این بود که کلن رِلکس بود فقط میگف برو ،خب،برو،ماشالا،خب نرو بسه! یه ۴۰ دیقه هم از سر و ته کلاس می‌زد.بعد اینکه کلن تو خیابون نبرد،برد جاده خاکی -ــــ- دنده سه هم نمیذاشت برم :| آخرشم که گفت واقن با این رانندگی بار اول باااید قبول شی! خب لامصب تو جاده خاکی مگه میخاد ازم امتحان بگیره :| اما در کل از نظر روانی خوب بود اعتماد بنفس میده بهت:د در مجموع توصیه‌م اینه که با مربی خانم کلاس بردارید و یکی دو جلسه اگه شد با مربی آقا.چون خانوما خیلی نکته های ریز رو میگن،حتی مربیم بعد سرعت گیر دنده‌رو خلاص میکرد میگفت ممکنه تو امتحان اینکارم بکنه سرهنگ!و اینکه تو اتوبانم آموزش داد حتی.
۶ نظر ۲

My life as Zucchini

زندگی من به عنوان کدو سبز

عمیق و متفاوت،اولین کلماتی بودن که بعد از دیدن این انیمیشن در ذهنم نقش بستن.متفاوت ازون جهت که شما با یک دنیای شاد و موزیکال کودکانه مواجه نمیشید و پا میذارید به یک دنیای واقعی تر! بر خلاف اکثر کارهای کودک که جهان رو بدون سختی آنچنانی و با پری های آوازخون و پایان درخشان برای بچه ها نمایش میدن با اثری مواجهیم که مخاطبش رو که بچه ها هستند دارای شعور و فکر در نظر گرفته.شما وارد دنیای بچه های قشنگی میشین که والدینی خودخواه و بی مسؤلیت داشتن.کدو سبز اسم مستعار یکی از این کوچولوهاست که بخاطر اتفاقی که میافته به محل نگهداری بچه های بی سرپرست و بدسرپرست فرستاده میشه و اونجا با بچه هایی آشنا میشه که هر کدوم به نوعی قربانی بی مسؤلیتی والدینشون هستن. بچه هایی با چشمهای بزرگ توی صورتشون که از نظر من نشون دهنده غم و شادی هاشونه، چشم هایی که حتی موقع شادی کردن هم سایه ای از غم درونشون دورشون رو گرفته.اما خوبیش اینه که اینجا کسی دنبال دستی از غیب نیست و یاد میگیرن که با مشکلاتشون کنار بیان و همدیگرو همونطور که هستن بپذیرن. از عمیق بودنش بگم،داستان هر کدوم از این بچه هارو بشنوید و بعد حرکات و رفتارهاشون رو نگاه کنید میتونید به خوبی متوجه ضربه های بزرگ روحیشون بشید. ناگفته نمونه که دیدن حس دوستی و برداشتشون از عشق و دوست داشتن هم دیدنیه.

در آخر هم ببخشید که اگر حق مطلب رو خوب ادا نکردم،چون هنوز ذهنم درگیر یه قسمت‌هایی مونده که باید دوباره و دوباره تماشاش کنم.اما توصیه میکنم اگر ندید ،حتمن ببینیدش و از دستش ندید :]

مشخصات:

محصول سال ۲۰۱۶

ساخت کشور سوییس

زبان : فرانسوی

نامزد بهترین فیلم انیمیشن جشنواره گلدن گلاب،اسکار  (و ۱۹تا جایزه در جشنواره ها و مراسم دیگه)

کارگردان: Claude Barras

۵ نظر ۶
یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی.
" بایزید بسطامی "

*ممنون که از روی پست‌هام قضاوتم نمی‌کنید.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بيان