خاطرات تو پرانتزی

مثی داشت از اول دبستانش خاطره تعریف میکرد، میگه معلم اومد مبصرم کرد گفت باید بچه هارو ساکت کنی. مثیم گفته خانوم داد میزنیم بچه ها نترسن :))  خانمم گفته حالا یه داد بزن ببینم. مثیم بلند داد زده ساکت ساکت :))

پ.ن: خیلی دوس دارم معلم شم، دعا کنید بشم .

بعدن نوشت: یه خاطرم خودم از مثی بگم، مثی از من ۱۱ سال کوچیکتره،بچه که بود (حدودن ۱ ساله) انقد این بچه فانتزی و خشگل بود که یه بار که برده بودیمش دکتر، دکتره عاشقش شده بود پیشنهاد داد ازمون بخرتش :| حالا بماند آمپولشو خودش زد و بغلش کرده بود دور مطب قدم میزد :|

یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می‌نمایی.
" بایزید بسطامی "

**اینجا خاطراتم رو ثبت میکنم.
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان